بهار وجودی

 

سالها بود که نوروز را اینگونه ندیده بودم،سالها در خوابی غرق بودم که شوقی برای نوروز نداشتم.نه احساسی برای نو شدن نه تلاشی برای نو کردن.گفتم نو شدن، حال چند ماهیست که احساس تازگی می کنم،راحت تر نفس می کشم،راحت تر خوبی را می بینم،راحت تر سبزی دیگران را حس می کنم و این یعنی نو شدن و رهایی..رهایی ازاعتیاد و منفیات یعنی سبزی یعنی لمس کردن بهار وجودی خویش

این بهار برایم با بقیه بهارها متفاوت است بهاریست از جنس رهایی.این نوروز نوروزیست همراه با عشق،همراه با اخراج زمستان از وجود خود،همراه با احساس بودن و یا احساس خوب بودن


متن كامل - كليك كنيد

ادامه نوشته

نوشته ای از یک مسافر

سلام دوستان مجید هستم یک مسافر

راستش را بخواهید تا چند ماه پیش دوست نداشتم راجع به گذشتم حرفی بزنم چون خیلی ناراحتم می کرد ولی خواستم کمی قلم بزنم تا گذشتمو به یاد بیارم و ازحال حالم لذت ببرم به هر حال قصه اعتیاد من از زمانی کلید خورد که وارد دانشگاه شدم .من به نیت پیشرفت وارد دانشگاه شدم ولی خوب....بگذزیم

اولین بار با قرص شروع کردم معمولا تو جشنها یی که می رفتم از قرص و مشروب استفاده می کردم و هر روز عمق تاریکی برام زیادتر می شد.بعد از مدتی دیدم که مثل قبل نیستم یعنی خیلی عوض شده بودم دیگه خوشحال نبودم چیزی من و خوشحال نمی کرد اعتقادات گذشتمو از دست داده بودم تا جایی قرق شده بودم که ایمانم رو هم از دست داده بودم و خدا را نفی می کردم.دیگه دنیا برایم عوض شده بود، یه آدم افسرده گوشه گیر شده بودم ولی با هر بدبختی بود مدرکم رو گرفتم اما از امتحان زندگی ....

گل های صحرایی را نه کس بویید،نه کس چید،نه کس فروخت و نه کس خرید

ادامه نوشته

دلنوشته يك مسافر


سلام دوستان حسن هستم یک مسافر
راستش را بخواهید بعد از بیست و دو سال زندگی در ظلمت و تاریکی این اولین بار است که جرأت نوشتن چنین مطالبی را به خودم می دهم  و بسیار خوشحالم که در این  جایگاه مقدس حرفی از اعماق دل بازگو می کنم.

سالهای زیادی بود که کلمه عشق,محبت و زندگی از یادم رفته بود و تنها برایم لذت های زودگذر و کاذب و مقطعی اهمیت داشت.به تنها چیزی که فکر نمی کردم گذشته وآینده بود و گه گاهی در حال,به حال خود می گریستم و دیگر هیچ.
به نطر بنده نمی توان گفت که یک فرد مصرف کننده فکر ندارد,عقل ندارد,چیزی را حس نمی کند و یا چیزی نمی بیند این مسائل زمانی اتفاق می افتاد که فرد در ظلمت و تاریکیست .انسانی که در ظلمت و تاریکیست نمی تواند اطراف خود را ببیند مانند قلمی که جوهرش تمام شده است و دیگر از خود تراوشی ندارد.

ادامه نوشته